
#داستانک علی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سارا برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی علی کوچولو به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت علی کوچولو خیلی ناراحت و وحشت زده شد…لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده … ولی حرفی نزد. روز بعد مادربزرگ به سارا گفت “توی شستن ظرفها کمکم کن” ولی سارا گفت: ” مامان بزرگ علی کوچولو بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه” و زیر لبی به علی کوچولو گفت: ”...
ادامه مطلب